تبليغاتX
mina sadati
اینکه نیستم از شلوغی کار نیست از خلوتی حوصله است. بیماری انتظار داریم. حتی موقع رسیدن هم منتظر لحظه بعدیم.دلم هنوز هیچی نشده برای همه چیز تنگ شده برای دوستی که فاصله مان تنها یک کوچه است.برای آشنایی که کافی است تا بخوانمش .برای فامیلی که سالهاست از هم دوریم و برای عشقی که گم کردم.من اصرار به گم شدن وگم کردن دارم .همیشه همه چیز را گم میکنم (موبایل -کلید-آدرس -کیف پول -طلا و آدم )از این همه سر به هوایی خسته ام. دلم برای آدم تنگ شد. دلم برای دانشگاهی که اینمان کرد تنگ شد.برای همکار برای رئیس برای تمام چیزهایی که از انها فراری بودم ولی من را من کرد . دلم خواهد گرفت  از این همه خاطراتی که ندارم .از آدمهایی که آمدند به اصرار ولی رفتند بی صدا بدون هیچ حرفی ...همیشه قول دادیم که تکرار نکنیم اما انگار ما ایرانی جماعت عادت کردیم به تکرار اشتباه. تاریخ هم ثابت کرد ولی با هزینه زیاد ثابتمان کرد... چرا به هم لبخند زدیم ولی با حجم زیادی از کلمات از کنار هم رد شدیم  و به دیگری گفتیمش تا فرزند ناخلف ایرانی!!!! نباشیم .خواستیم ثابت کنیم که ما هم به بدی همه ایم ما را جدا نکنید .من هم بازی ومن هم مهمانی و پارتی  وبازمن هم بازی ...درد داشت.ولی دردی که syco رادرمان میکرد .!!!! همیشه تلاش کردم که بگویم این نیستم که می بینی ولی غافل از اینکه قبلا فرزندان خلف بیش از من تلاش کردند و جای پوستر و برچسب وپلاکارد با هیچ چیز پاک شدنی نبود و ناچار تن دادم. ولی هنوز منتظرم و بیماری انتظار خوشبختانه درمان نشده ... تا اطلاع ثانوی...  
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 0:55  توسط مینا ساداتی   | 

فیلم ساز مستقل؟  شوخی می کنید!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 1:3  توسط مینا ساداتی   | 

امروز بعد از تقریبا ۱ سال دوباره شروع کردم به نوشتن. اینو از روی هدیه ای که پارسال واسه تولدم گرفتم میگم .کتاب هزار ویک شب.تو این یک سال تقریبا هیچ کاری که اسمشو آدم بزار کار نکردم.در واقع خراب کاری زیاد کردم . شایددر این یک سال کارهای مهمی کرده باشم که اصلا اهمیت نداشتند.کارهای بزرگی که خیلی کوچیک بودند و جاهای زیادی رفتم که به حساب نمی آیند و حرفهای جدیه جدی ای زدم  که همه مسخره بود...و تمام زندگی من به همین مسخرگی گذشت.در نتیجه حرفی هم برای گفتن ندارم.پس هزار و یک شب رو شروع میکنییممم. ولی قبلش نوشته " به مینای عزیز ...تولدت خیلی خیلی مبارک...هر وقت این کتابو دیدی یاد ما بیفت..."  و افتادم   ...      اولین برداشتم از کتاب این بود :

گر من از غمم حکایت آغاز کنم              با خود دل خلقی به غم انباز کنم

خون بر دل من فسرده می بینی تو       چون غنچه اگر من سر دل باز کنم                           

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 1:6  توسط مینا ساداتی   | 

یاد بعضی نفرات روشنم می دارد...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 15:58  توسط مینا ساداتی   | 

نیستم...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 0:59  توسط مینا ساداتی   | 

بی معرفت نیستم.بارها پیش آمده بود که به دوستانم تلفن کنم.با بعضی ها گپی بزنم که مایل نبودم.پاچه خواری کسانی رابکنم که زیاد دوستشان نداشتم فقط وفقط برای اینکه بگویم آدم با معرفتی هستم .ولی مدتی است دیگر تلاش نمی کنم آنقدر که همه برچسب بی معرفتی به من زدند حتی نزدیکترین انسانهای زندگی من.اعتراف می کنم در مورد بعضی آدمها از قصد بود ولی به تدریج این شدمرام و مسلکم در زندگی بطوریکه آنها که نمی خواستم هم رنجاندم.بارها وقتی با عصبانیت این بی معرفتی رو به من گوشزد کردند گفتم ببخشیدکه بی شعورم و قصدی ندارم و حتما به دکتر مراجعه خواهم کرد اما نکردم وادامه پیدا کرد. آنقدر تکرارکردم که الان از این همه بی معرفتی خودم بهت زده ام ولی ذاتا آدم با معرفتی هستم یعنی اصولا دوست دارم که باشم.پیش آمده که در زندگانی از بس نگران و ناراحت فردی بودم شبها با گریه خوابیدم و تمام روز رو در فکر آنها به سر بردم ولی خود آن شخص یا اشخاص نه تنها متوجه نشدندبلکه با تلفنی کوتاه این نقطه ضعف را به من گوشزد کردند.پس حتما یه جای کار مشکل داشته است و خودم می دانم کجای آن.بعد از مدتی کشف و شهود در خودم فهمیده ام که احساساتم را درون یک گاو صندوق کاوه از نوع خیلی خیلی محکم بسته بندی کرده ام و اجازه ورود و خروج به آنها نداده ام .همیشه کاری را که نمی خواستم انجام دادم و نسبتا ناراضی بوده ام.همیشه زبانم تلخ بوده و حرفهایم گزنده.اصرار داشته که به همه حقیقت را بگویم و خوب که فکر می کنم اصلا ضرورتی نداشته و مشکلات آدمها را تند و صریح به انها گوشزد کردم و خوبیهایشان را محتاتانه و گاهی اصلا نگفتم که مبادا خدای نکرده غرور به سراغشان نرود.

از ته دل برای دیدن بعضی از نزدیکانم لحضه شماری کردم ولی با قهری مسخره گفتم که دیگر نمی خواهم ببینمشان و دلم تنگ نمی شود وهمچون سگ دروغ گفتم . به همه و به خودم و باور کردم.  باز رنجیدم و رنجاندم وباز غصه دار شدم که آدم بودن چقدر مشکل است و لجبازی و لجبازی و ...  اینست سیر تحول من به من. 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:55  توسط مینا ساداتی   | 

دوران مثبتیت ...
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 23:59  توسط مینا ساداتی   | 

چرا بنویسم چرا تلاش کنم  بی فایده است .واسه هر کاری دیر شده. 

پیوست:...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 13:42  توسط مینا ساداتی   | 

داریم پیر می شویم و هر روز برتعداد موهای سپیدمان بیشتر میشود ولی هنوز همان حرفای تکراری و همیشگی .ای کاش زودتر به نتیجه می رسیدیم . ای کاش می فهمیدیم که با این زمانها که برای  تکرار کلمات تلف می کنیم چه کارها  می شد کرد و چه عشق هایی که می شد در سر پروراند. چه قهقهایی که با اشک از دستشان می دهیم و ای کاش می شد کاری کرد .
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 1:41  توسط مینا ساداتی   | 

ولی میشود اعتقاد پیداکردبودن همیشه بودن بی پایان بودن.عطش بودن.عطش بیشتر بودن.اشتیاق خداشدن .عطش عشق ابدی وابدیت بودن ... خدا بودن! محکوم به بودن در دوری از تو محکومیت به نیستی است. دلم هوای لمس مهربانی میکند دلم تشنه است که مورد شفقت تو قرار گیرد.خواسته گدایان خاکستر نشینی که جراحت و قانقاریای خود را در معرض تماشا می گذارند چیزی جز جلب صداقت رهگذران است.صدقه واقعی است نه رفع و رجوع مالی .آرزویشان اینست که مورد مهربانی و شفقت قرار گیرند.یک جواب کوتاه از تو ساعتها روزها و هفته ها خیال پردازی محبت تو را می آورد و   تمام آسمانها و زمین نشانه عشق و توجه تو می شود حالم خوش می شود. ایمان به تماس دوباره ات آرزوی وجود داشتن توست و زیستن با این آرزو نشانه موجودیت من ولی آنچه می جستم از قدرت همانا ناتوانی بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 1:10  توسط مینا ساداتی   |