پیوست:گذشت
ولی میشود اعتقاد پیداکردبودن همیشه بودن بی پایان بودن.عطش بودن.عطش بیشتر بودن.اشتیاق خداشدن .عطش عشق ابدی وابدیت بودن ... خدا بودن! محکوم به بودن در دوری از تو محکومیت به نیستی است. دلم هوای لمس مهربانی میکند دلم تشنه است که مورد شفقت تو قرار گیرد.خواسته گدایان خاکستر نشینی که جراحت و قانقاریای خود را در معرض تماشا می گذارند چیزی جز جلب صداقت رهگذران است.صدقه واقعی است نه رفع و رجوع مالی .آرزویشان اینست که مورد مهربانی و شفقت قرار گیرند.یک جواب کوتاه از تو ساعتها روزها و هفته ها خیال پردازی محبت تو را می آورد و تمام آسمانها و زمین نشانه عشق و توجه تو می شود حالم خوش می شود. ایمان به تماس دوباره ات آرزوی وجود داشتن توست و زیستن با این آرزو نشانه موجودیت من ولی آنچه می جستم از قدرت همانا ناتوانی بود
در حال حاضر حرفی برای گفتن ندارم
این روزا بحث در مورد انتخابات اونقدر داغه که حرف زدن در مورد مسائل دیگه ظاهرا پرتی به حساب می آدولی نمی دونم چرا هیچ کدوم از این حرفا از طرف طرفدارای دو آتیشه هرکدوم ازکاندیداها هرچی تلاش می کنم رو من تآ ثیرنمیذاره پس تصمیم دارم به پرتی خودم و به زندگیه ... خودم در این شهر ادامه بدم. می گن زندگی آدم رو حسود و کینه توز می کنه ولی به نظر من زندگی در این شهر فقط آدما رو تحقیر می کنه هر روز اتفاقایی می افته که ببینی چقدر سخیف تر و بی ارزش تر از گذشته شدی ! چرا باید رای داد؟ فکر می کنم بی خبری از همه چیز بهتره ،بی خبری از همه جا وهمه چیز. خوش به حال کسایی که دایره زندگیشون محدوده وبرای فهمیدن دور و برشون چند تا نقطه وخط وچند دور خط( stroke)از آدمابیشتر ندارن و نباید هر روز هزارتا نقطه رو بهم وصل کنن تا برسن به ته .-.-.-.-.-نباید تایم رسیدن به محل کارشون رو صدبار چک کنن تادیر نکنن و ساعتها پشت چراغ قرمز خیره بهPOبمونن که به محض سبز شدن پارو بزارن رو گاز که مبادا بوق اعتراض ماشینای پشتی در بیادو تارسیدن 50 تا موزیک گوش بدن و با انواع SMS ها سرشون رو گرم کنن تا برسن.به هرحال تقدیر این بوده و میگن حالا حالاها هست.اینا که گفتم مشکل نیستا مشکل اصلی زیر سراین انگلیساس. ولی ای کاش می شد طلسم خوشبختی رو در کیف پولمون حمل کنیم آقای موسوی( تا شما هم کمتر به زحمت بیافتید). باز مغزم بدون هماهنگی کانال عوض کرد....
اصولا شنبه ها هیچکس دوستت نداره وتو هم هیچ کس رو دوست نداری .حوصله بنی بشری رو روی کره زمین نداری و با کلیه اقوام و فامیل و دوست و آشنا قهری و هر کس از گل نازک تر بهت بگه دیوونه می شی و تصمم به خودکشی می گیری . شنبه ها ترافیک سنگین تره و چراغ قرمزا طولانی تر و آدما زشت تر و هوا کثیف تر . می خوای بمیری ولی از خونه بیرون نری . تلفن یه زنگ هم نمی خوره چه همراه ،چه ثابت .تنهاترین آدم روی کره زمین می شی . غذا برای خوردن پیدا نمی کنی .چون اول هفته است ، هیچ موضوعی برای فکرکردن و نوشتن هم وجود نداره .تنها یی و درد جاودانگی بد جوری اذیتت میکنه و اینکه تا کی باید روی گ.. این دنیا رو ببینی .از اینکه جرات خودکشی نداری از خودت بدة می آد.چرا چرخ زندگی نمی چرخه ؟ چرا پایان نامت تموم نمی شه ؟ چرا ماست سفیده؟ وغیره . احساس می کنی در یک خواب مغناطیسی فرو رفتی و مجبور به انجام یکسری اعمال نا خواسته ای که برات غذاب آور هم هست .ولی باید خودت رو در نظر بقیه کاملا منطقی و آروم جلوه بدی وتازه پرداخت قبضای عقب افتاده هم اینجور وقتا قوزه بالاقوزه . با تمام برنامه ریزی ها وتعیین اهداف بلندمدت هم نمی تونی شنبه ها رو هدفمند کرد . شنبه تو روزای هفته مثل ایران در خاورمیانه است به هیچ صراطی مستقیم نیست.یه بچه ناخواسته که اگه حذف بشه هیچ تغییری در روزا و هفته و ماه و سال و گردش کره زمین و خلاصه کائنات پیش نمیاد.خلاصه شنبه نره (منظور از نر همان مذکر یا امثالهم می باشد ،گاو نر ،بز نر و...) باور کنید که اصلا آدم منفی ایی نیستم ولی با این احوال لطفا شنبه ها در نزنید...
در آستانه ورود به سی سالگی هنوز همان ندانستن ها وپرسه زدن ها در هپروت . ده سال پیش هم بود.هنوز همان کلمات ، همان شنیده ها ودیده ها.هنوز صدای در بستن های شدید. هنوز همان مستی های طولانی پس از زاری . باز شنیدن قهقهه پس از فریادها از پشت دیوار های بسته.....ایستادن های طولانی رو به روی آینه با بغض و اینکه شاید اشتباه از تو بود...باز مثل همیشه به حقانیتت شک میکنی. چرا گریه؟ باز تار دیدن صفحه پیش رو و در هم تنیدن کلمات تو.چرا هیچ وقت به جواب نمی رسی ؟چرا بن بست تو تمام شدنی نیست ؟ در به در آرامشی . از اینکه گاهی مثل بچه ها برای لحظه های خندیدن ذوق می کنی و به هر کسی برای شریک شدن در تنهاییت رو می کنی ، خجالت می کشم . از اینکه توانایی به رخ کشیدن توانت را نداری .توانایی زدن حرف های درونت ....باز خراب شد. باز مثل همیشه همه چیز را تو خراب کردی . فکر اینکه بزر گ می شوی و باز تجربه کسب می کنی . باز می بینی و می شنوی. ای کاش لباس فرم را دراورده بودی و بعد به خواب می رفتی ...
هنگامی که گفتگو قطع می شود غیاب عشق جسمانی چون روح پا پیش می گذارد ....زیباست .
